از تاکسی که پیاده شدم چند قدم جلوتر رفتم ،خانمی صدام کرد برگشتم دیدم همون خانمیه که با بچه کوچکش داخل تاکسی بود.گفتم بفرمایید.گفت:چند لحظه دخترم رو می گیری تا چادرم رو درست کنم؟ دخترش رو بغل کردم،اون لحظه انقدر شیرین و دوست داشتنی بود که هیچوقت یادم نمیره.خیلی لذت بخش بود

...کاش دختر خودم بود...یک لحظه از ذهنم گذشت...

مادر چادرش را درست کرد و عزیزش را بغل کرد..جلوتر از من راه میرفت و مدام قربان صدقه اش می رفت



تاريخ : ۱۳٩۳/۳/۳ | ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ | نويسنده : هشت بهشت | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.
?