دوستم می گفت:"دلم گرفته،...خب دلم دلش خواسته یک روز بگیرد...."

اما دل من دیگر شورش را درآورده،اصلا گوشش بدهکار نیست،هرچه التماسش می کنم هرقدر با او صحبت می کنم انگار نه انگار؛چند وقتی است گرفته و دیگر آثار گرفتگیش در چهره ام مشخص شده.خسته شدم از بس باید به این و آن جواب بدهم که چرا ناراحت به نظر می رسم.از شما چه پنهان دیشب چشمهایم هم دادشان درآمده بود و کلی از دست دلم گلایه کردند و اشک ریختند،آنقدر که دیگر دلم خجالت کشید و کمی آرام گرفت.

چند ساعتی که از صبح گذشت دوباره روز از نو روزی از نو...

کاش لااقل  دلم می گفت  دلش برای چه و یا که تنگ شده؟از دست کسی دلخور است؟احساس می کند کسی دوستش ندارد!اصلا دردش چیست که وقت و بی وقت می گیرد...

می خواهم بسپرمش به خدا.خودش میداند و دل من...

اصلا شاید دلم برای خدا تنگ شده...شاید...

 



تاريخ : ۱۳٩٢/۳/٩ | ٢:٢٠ ‎ب.ظ | نويسنده : هشت بهشت | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.
?