یادمه زمانی که دانشجوبودم وقتی با دوستام دور هم بودیم یه عالمه حرف داشتیم برای گفتن،کلی با هم درددل می کردیم و خیلی خوب همدیگه رو درک می کردیم.بعضی وقتا یواشکی سر کلاس روی یه کاغذ حرفهامونو می نوشتیم واون کاغذ انقدر بین چهار نفرمون دست به دست میگشت تا پر می شد.

یادش به خیر!...دورانی که هیچوقت برنمی گرده...

هر وقت یکیمون شاد بود بقیه هم شاد بودیم و وقتی یکی غصه دار می شد همه پای درد دلش می نشستیم و با جون و دل گوش می کردیم تا سبک بشه.درسمون که تموم شد تا مدتی همچنان این رابطه ها ادامه داشت تا اینکه یکی یکی رفتیم سر کار وبعد اون سه تا به نوبت ازدواج کردن و یکی بچه دارشد و...

حالا دیگه وقتی دور هم جمع می شیم بازم بهمون خوش میگذره اما حرفهامون از یه جنس نیست،اونا از خونه داری و بچه داری و فامیل شوهر و وسایل خونه واین جور چیزا حرف میزنن منم مجبورم گوش بدم، بعدشم اعتراض می کنن که تو چرا انقدر ساکتی!!!!

احساس تنهایی خیلی خوب نیست،یعنی اصلا خوب نیست.ظاهرا دوستای زیادی داری اما با هر کسی نمیتونی حرف دلت رو بزنی،تازه اگرم بخوای دوکلمه درد دل کنی می بینی گوش شنوایی برای شنیدن حرفات نیست.هرکس به نوعی خودش گرفتاری داره و حوصله ی دیگری رونداره.اینجاست که غصه های کوچیک توی دلت کنار هم جمع می شن و...

**************

دلی که اندوه دارد نیاز به شانه دارد نه نصیحت

 

 

 



تاريخ : ۱۳٩٢/٧/٥ | ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ | نويسنده : هشت بهشت | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.
?