از تاکسی که پیاده شدم چند قدم جلوتر رفتم ،خانمی صدام کرد برگشتم دیدم همون خانمیه که با بچه کوچکش داخل تاکسی بود.گفتم بفرمایید.گفت:چند لحظه دخترم رو می گیری تا چادرم رو درست کنم؟ دخترش رو بغل کردم،اون لحظه انقدر شیرین و دوست داشتنی بود که هیچوقت یادم نمیره.خیلی لذت بخش بود

...کاش دختر خودم بود...یک لحظه از ذهنم گذشت...

مادر چادرش را درست کرد و عزیزش را بغل کرد..جلوتر از من راه میرفت و مدام قربان صدقه اش می رفت

/ 2 نظر / 12 بازدید
پرچین خاطره

امیدوارم خدا به حق این شب عزیز، آرزوی پدر و مادر شدن رو ، روی دل هیچ زوجی نذاره

ابراهیم

سلام[گل] قشنگ بود این پست. صحنه قشنگ، حس شما به اون بچه قشنگ، کار مادر قشنگ، خواسته و آرزوی شما قشنگ، مـــــــــادر قشنگ[لبخند][گل] مادر مومن و چادری، قشنگ. احساس من و دنیای من با دیدن این مادرها، قشنگ[گل]