خاک خوشبخت

سال ها پیش از این

زیر یک سنگ گوشه ای از زمین

من فقط یک کمی خاک بودم همین

یک کمی خاک که دعایش

پر زدن آن سوی پرده ی آسمان بود

آرزویش همیشه

دیدن آخرین قله ی کهکشان بود

 

خاک هر شب دعا کرد

از ته دل خدا را صدا کرد

یک شب آخر دعایش اثر کرد

یک فرشته تمام زمین را خبر کرد

و خدا تکه ای خاک برداشت

آسمان را در آن کاشت

خاک را

توی دستان خود ورز داد

روح خود را به او قرض داد

خاک

توی دست خدا نور شد

پر گرفت از زمین دور شد

 

راستی

من همان خاک خوشبخت

من همان نور هستم

پس چرا گاهی اوقات

این همه از خدا دور هستم ؟

عرفان نظر آهاری

/ 3 نظر / 17 بازدید
فاطمه

عاشقی دردسری بود نمی دانستیم حاصلش خون جگری بود نمی دانستیم پرکشیدیم ولی باز به دام افتادیم شرط بی بال وپری بود نمی دانستیم آسمان از تو خبر داشت ولی ما از تو سهممان بی خبری بود نمی دانستیم آب وجاروی در خانه ی ما شاهد بود ازتو بر ما گذری بود نمی دانستیم این همه چشم به راهی نگرانم کرده است خود این هم نظری بود نمی دانستیم یامهدی(عج) عیدتون مبارک خیلی خیلی التماس دعا

ابراهیم

سلام[گل] خانم نظر آهاری شعرا و مطالب قشنگ و قابل تأملی دارن. احسنت به شما با این حُسن انتخابتون[لبخند][گل]

مسیح

سلام وب زیبایی دارید خوشحال میشم به منم سر بزنید اگر مایل بودید تبادل لینک کنیم ممنونم