دلم تنگ است بیش از حد

شلوغ

شلوغ  

 مثل همیشه شلوغ

آن قدر که از هیچ زاویه ای پیدایت نمی کنم

و هیچ گوشه ای از آسمان طلایی نیست...

شلوغ

شلوغ

مثل همیشه شلوغ

اما نه مثل همیشه معطر

اما نه مثل همیشه پر از حس کبوتر...

راستی  امروز چرا هیچکس

وسط خیابان و پیاده رو

ناگهان به سمت روشن شهر

تعظیم نمی کند؟

چرا امروز ناگهان

تسبیح و جانماز و انگشتر

 نایاب شده است؟

اصلا از تشنگی مردم

فلکه آب کو؟

و در ظلمات مانده ام

فلکه برق؟

طبرسی غیبش زده

که راننده ای داد می زند:خاوران، مشیریه!

و راننده ای دیگر: امام حسین، هفت تیر!

و دیگری: شوش، راه آهن، ترمینال جنوب!

 

شلوغ

شلوغ

مثل همیشه شلوغ

مثل همین شعر شلوغ...

آب رفته ام

آب رفته ام

آب رفته ام

و مثل مورچه ای می پلکم

زیر دست و پاها

و مثل مورچه ای در خیابانها

از زیر چرخها

فرار می کنم

و مثل مورچه ای زورم نمی رسد به بلیط هواپیمای تو

به بلیط قطار تو

حتی به بلیط اتوبوس تو

زورم نمی رسد به صاحب هتلهایت

زورم نمی رسد به صاحب رستورانهایت

زورم نمی رسد به بازار رضایت

زورم نمی رسد به این شعر افسار پاره کرده...

پس حق دارم عقده ای شوم

حق دارم قاطی کنم

و حق دارم

میدان خراسان تهران را با خراسان تو اشتباه بگیرم.

 حمیدرضا شکارسری

/ 8 نظر / 21 بازدید
ابراهیم

سلام[گل] شعر قشنگی بود و حقیقتی تلخ.[لبخند][ناراحت] بیش از اینکه شلوغی شهر و خیابونا و دنیا، ما رو غافل کرده باشه، شلوغی گناهامون ما رو غافل کرده و باعث شده راه گم کنیم.[گل] خیلی دوست دارم این شعر رو[لبخند][گل] با خوندنش دلم گرفت و دلتنگ روزهایی شدم که هرکس نزدیک مشهد که میشد تعظیم میکرد به امام رضا(ع). هر کس تو خیابون چشمش به گنبد میفتاد تعظیم میکرد.

خودم

خودم براي خودم نظر ميگذارم: هشت بهشت! معلومه خيلي دلت براي آقا تنگ شده،نگران نباش آقا خيلي رئوف و مهربون هستند. شعر قشنگي بود: ...پس حق دارم عقده اي شوم.... حق دارم قاطي كنم... و حق دارم ...

ابراهیم

راستی امروز چرا هیچکس وسط خیابان و پیاده رو ناگهان به سمت روشن شهر تعظیم نمی کند؟ این قسمت شعر خیلی دلم گرفت[دلشکسته][گل]

m

[گل][گل] خواهش میکنم قاطی نکن.... لایک فراوان داره[لبخند]

مریمی

سلام واقعا محشر بود چقدر قشنگ اما دلگیر[گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]

سرشار

نه دعبلم نه فرزدق که شاعرت باشم که شاعرت شده مقبول خاطرت باشم نه آهوام نه کبوتر که ضامنم باشی ویا پرنده ی صحن مجاورت باشم نه آن دلی که به معنا رسم نه آن چشمی که مثل آینه حیران ظاهرت باشم ولی زلطف مرا هم گدای خویش بخوان که با تو صاحب دنیا و آخرت باشم همیشه سفره ی مهمان نوازی ات باز است اجازه میدهی ام گاه زائرت باشم؟ اجازه میدهی ام گاه از تو بنویسم؟ به عمر چند غزل -آه- شاعرت باشم محمدجواد شرافت

مریم

گاهی خدا آن قدر صدایت را دوست دارد که سکوت میکند تا تو بارها بگویی خدای من . . .

حافظ

واقعا حق دارم....